تبلیغات
ThreedotZ ! Writing! Only Thats It !
Lost In The Destroyed Earth !

کمی بی ربط ...

   گمشده در زمین نابود شده... فرستاده از ناکجا... نادان از هویت معنوی خویش... من که ام؟! در این هیچستان پی چه میگردم؟! ذره ای محبت؟! یا کمک در اکران بازی چرخ گردون؟! شاید در پی یافتن ذره ای انسانیت! انسانیت گم شده! شما که هستید! اینجا کجاست که مرا به حبس در آن محکوم میکنید؟! حبسم چه مدت به طول می انجامد؟! جرمم چیست؟! متولد شدن؟!...

 
 
3 دردهای ناتمام...
چرندیات! ,

 

هی!
آره ! دوباره دارم مینویسم!
مزخرفات همیشگیمو!
اراجیف منفوری رو كه همتون حالتون ازشون بهم میخوره!
همونطور كه من حالم از آدما و دنیاشون بهم میخوره!
یه دردایی رو نمیشه گفت
یه دردایی رو نمیشه فهمید
نمیگم فقط منم كه غم دارم و تو این كره ی آشغال خاكی هیچ آشغال دیگه ای نیست كه غم داشته باشه!
همیشه سعی كردم حداقل با گفتن غمام دیگرانو امیدوار كنم كه مشكلات خاصی ندارن!!!
اما هیچوقت غمای تو دلمو نگفتم!
همش غمای ظاهری بوده!
هنوزم نمیگم
اما حالا حرفایی كه میزنم واسه اینه كه یكم خالی شم
اینجوری خالی نمیشم
اما وقتی به جایی واسه داد زدن دسترسی ندارم تنها راه همینه!
هرچند دیگه قلمم فلج و از كار افتاده س!
حتی حرفای غمگینمم بی حس و خشكن!
یه سبك منفور برای نوشتن!
یه مخلوق منفور!
یه سری حرف منفور!
و یه روحیه ی آشغال و منفور!
و همه ی اینا چیزاییه كه به من مربوطه!
 

Sometimes i envy the dead
So take me FAR AWAAAYYY...
 

به یه جای دور واسه داد زدن نیاز دارم!
به یه جایی دور تر از خیلی دور!
میخوام برم یه جایی كه صدای فریادم به هیچ آدم كثافتی نرسه!
به هیچكدوم از این مخلوقاتی كه فكر میكنن اشرف مخلوقاتن!
میدونم اگه بخوام از ته دل داد بزنم انقدر دلم پر هست كه تا حد پاره شدن حنجره م داد بزنم!
حاضرم گلوم پاره شه و تا ابد حرف نزنم!
شاید این خودش راهی واسه اعتراض باشه!
اعتراضی بی نتیجه!
تو این زمین نفرین شده ی شلوغ پر سر و صدا حتی صدای قلبمم نمیشنوم!
نمیدونم...
شاید مردم!
هه!
این دفعه ی هزارمه كه فكر میكنم مردم و وقتی چشامو باز میكنم میبینم هنوز جسم فیزكی كثیفم رو این زمین لعنتی كشیده میشه!
شایدم دفعه ی یك میلیارد و یك میلیون و یك هزارم...
واقعا نمیدونم!
شاید بشه تو این كلمات نفرتو خلاصه كرد!
اما فقط در حد خلاصه!
چون نفرت من به حدیه كه تو دنیای كوچیك آدما جا نمیشه!
هر وقت سعی میكنم فقط چند خط كوتاه بنویسم میبینم نمیشه
انقدر حرف هست كه اگه تا ابدم بنویسم شاید یه دوره جهان دیگه نیاز باشه تا درصد زیادی از حرفام تموم شه!!!

هر کی میخواد زندگینامه ی منو بدونه میتونه آهنگ Regret از Anathema رو گوش کنه! فقط خواهشا خط به خط و کلمه به کلمه! چون کاملا شرح حالم و شرح زندگیمه!
میدونم هیچكدوم از حرفام هیچ ربطی به هم نداره!
میدونم!
بازم یه حرف بی ربط:
نمیدونم تا كی باید به آتیش گناه دیگران بسوزم!
گناهایی كه من مقصرشون نیستم!
گناهایی نابخشودنی!
و شاید پرونده ای سیاه!
چیزایی كه تو دفتر آشغال و كثیف سرنوشتم نوشته شده در صورتی كه من هیچوقت ازشون هیچ خبری نداشتم!
میدونم همیشه واسه همه عدالت همیشه وقتی بی عدالتیه كه واسه خود طرف مضر باشه!
اما كسایی كه خیلی وقته منو میشناسن میدونن كه من حتی وقتی به ضررم هم نبود با بی عدالتی دشمن بودم!
اما نمیدونم چرا اینجوری شد
همه چی
همه چیز زندگیم!
اصلا چرا نباید یه چیز دیگه واسه من لعنتی مقدر میشد؟!
باید با سرنوشت كنار بیام!
كاری كه تو همه ی این سالا كردم!
از وقتی ناخواسته به این دنیای كثیف راه پیدا كردم تا به حالا كه دیگه واسه خودم یه آشغال به تمام معنا شدم!
یه دیوونه ی كامل!
یه زنجیری!
باید باهاش كنار بیام اما نمیدونم چرا!
به گناه چی و به خواست كی!
شاید به گناه همرنگ جماعت نبودن!
شاید به گناه مجرم نبودن!
شاید به گناه اینكه نخواستم تو لجنی كه همه توش دست و پا میزنن دست و پا بزنم و اینو نادیده بگیرم!
شاید واسه اینكه خواستم كور نباشم و ببینم!
آره!
گناه من آشغال اینه!
اگه جزای كارم اینه ادامه میدم!
جون كندنو ادامه میدم!
مرده ی متحرك بودنو ادامه میدم!
و تا ابد گناهكارم...
 ...


 

 
+ برگی از اراجیف ... در یکشنبه 5 اسفند 1386 و ساعت 10:02 ق.ظ


3 ...A window to my world: Another world...
دنیای من ! ,

 چرا من یه انسان گریزم؟!
واقعا چرا؟!
تاحالا بهش فکر کردید که  چرا با آدما مخالفم؟!
چرا با دنیا مخالفم؟!
اه! یادم رفته بود! افکارم اهمیتی ندارن واستون که بهشون فکر کنید! و از افکارم بی اهمیت تر خودمم!
این نوشته ها دلنوشته نیستن!
و این سوالا فقط طرح یه چرا و چگونه و چه چیز واسه مشغول کردن ذهن نیستن!
میخوام بگم من کجا زندگی میکنم که ذهنمو توش جور دیگه ای ساختم که به واسطه ی اون به جراٌت میگم آدم نیستم!
نه! نه از لحاظ جغرافیایی!
بلکه از لحاظ ویژگی ها!
اینکه چی داره که اینجا نمیشه ردشو پیدا کرد
چه چیزایی تو دنیای من پیدا میشه که اینجا هرگز پیدا نمیشه
تو این دنیای کثافت!
البته من تو دنیای خودم زندگی میکنم!
چیزی که منو آزار میده و مجبورم میکنه از دنیا و آدما در لفظ هم گله کنم اینه که مجبورم این آشغالا رو ببینم و تو ظاهر اینجا زندگی کنم!
هرچند اصلا ظاهر نگر نیستم!
جایی که روح من بهش تعلق داره! دنیایی که توش زندگی میکنم جاییه که آدما درکش نمیکنن
قدرت درکشو ندارن!
جاییکه حتی توصیف تقریبی اش وقتی میخواد بیش از عمر موجودی مثل من!
گوشه به گوشش چیزاییه که درک ارزش وجودشون واسه آدما امکان ناپذیره!
هیچکی اینارو درک نمیکنه!
اینکه چرا تو دنیای من هیچی عادی نیست _البته از نظر آدما!_
اما من فکر میکنم چیزهایی که تو دنیام هستن چیزهایی هستن که لازمن اما کسی بهشون توجه نداره!
تو دنیای خودم پشت بیرون از پنجره ی اتاقم چند ورق نازک فلز  آویزون کردم که هروقت بادی میوزه صدای برخورد اون فلزا منو صدا کنه تا پاشم و از پنجره به بیرون نگاه کنم و باد رو ببینم ! حسش کنم! بهش سلام کنم !!!
_ من شاعر نیستم ! فقط حرفای دلمو میزنم! چیزایی که تو رویاهام میبینم! _
اینایی که گفتم شاید گوشه ای از ظاهر اونجا بود که اصلا ظاهرش مهم نیست!
مهم باطنشه!
اینکه اونجا به هیچ موجودی ظلم نمیشه!
از اشیاء گرفته تا موجودی که انسانه واقعیه _البته نه این جونورای کثیف و رزلی که تو این دنیای آشغال میبینید!_
میدونم اگه تابحال شک داشتید حالا مطمئن شدید که من دیوونم!
آره دیوونم !
اما جداً ساختن این دنیا توی ذهن من از روی دیوونگیم نیست! شاید این تنها کار عاقلانه ام باشه!
چیزی که باهاش زندگی میکنم!
چیزی که آرومم میکنه!
واسه اینکه مطمئن شم اگه اینجا ظلم هست جایی رو دارم که بهترین جا واسمه!
جایی که میخوام!
جایی که توش کسی هدفش پول و زندگی به اصطلاح خودشون "خوشبخت" _سرشار از پولی که اسمشو میذارن "ثروت" نادان از اینکه ثروت پول نیست!_ نیست!
کسی هدفش افکار پلید و کثیفی که تو ذهن آدمای امروزیه نیست!
کسی واسه اینکه قدرت داشته باشه و از قدرت دنیویش سوء استفاده بکنه خون نمیریزه!
کسی واسه ی افزایش مال و وسعت مرز نمیجنگه!
و خیلی چیزای دیگه که هیچوقت تموم نمیشه!
شاید یه روز همشو بنویسم!
بینهایت دلیل واسه برتری دنیای خودم!
شاید یه روز بکنمش یه کتاب بی پایان!
کتابی که هیچکی نمیخوندش! چون هیچکی طاقت تحمل حقایق رو نداره!
چیزی که همه ازش فراری هستن!
خواستم پنجره ای به دنیای خودم داشته باشم!
" پنجره ای به دنیای من: دنیای دیگر! "
اما پنجره ای که به روی آدما بسته میمونه! واسه همیشه!
پس خودم از اون دنیا و پنجرش به این دنیا نیم نگاهی میکنم و نیشخندی میزنم و تاسفم واسه ی زندگی سگی آدما رو با پوزخندم نشون میدم و  میرم که تو دنیای خودم زندگیمو کنم!
و این فقط حرفایی بود که خیلی دلم میخواست ادامش بدم
واسه خودم...
واسه دلم...
و واسه گفتن احساسم...
شاید یه روزی کاملش کنم...
شاید...
شاید...
شاید...
...

 

 
+ برگی از اراجیف ... در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ


3 حمکت ظاهر وبلاگ !
چرندیات! ,

 به نام حقیقت!
فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که اون نکته های ریزی که گفتم توی گوشه و کنار بلاگم هست رو بیان کنم!

همونطور که میدونید من از آدما متنفرم و این من رو از اونا جدا میکنه و من رو یه جور انسان گریز معرفی میکنه و باعث میشه آدما هم متقابلا از من متنفر باشن! البته دلایلم همون حقایق تلخیه که آدما تحمل شندیدنشو ندارن!
حقایقی که هزاران بار در موردشون حرف زدم!
حتی هنوز بعد از اینهمه وقت اگه کسی بخواد اونا رو بدونه حاضرم هزاران روز بنویسم تا عقایدم رو بفهمونم! تا ابد! تا وقتی زنده ام!
به قول گروه بزرگ Graveworm که میگه: Hate...is what i feel !!!  توی آهنگ Suicide Code از آلبوم  Collateral Defect .
زیاد از بحثمون جدا نشیم!
گفته بودم موجوداتی که "انسان" نامیده میشن "انسانیت" رو نابود کردن!
منظورم این انسانیتی که حالا میبینید نیست!
انسانیت واقعی که شایسته ی یه انسان واقعیه و اون رو اشرف مخلوقات میکنه _که البته انسان با این اوضاع به هیچ وجه اشرف مخلوقات نیست ؛ بلکه جزء پست ترین و منفورترین موجودات در سراسر کهکشان هاست!_
انسانیت مرد!
این منو یاد جمله ی دیوونه کننده ی One Night It Happened, The Morning Never Came تو آهنگ The Morning Never Came از گروه Swallow The Sun میندازه!
آره! این دیوونه کننده س ! اینکه بعد از یه شب که انتظار طلوع صبحشو داری دیگه صبحی وجود نداشته باشه!
شاید بعد از انقلاب صنعتی! که آهن جای عناصر طبیعی رو گرفت و فولاد رو جای جنس گوشت قلب آدما جا زدن ! شاید بعد از این اتفاق خبیثانه و پست و طالمانه ی انسانی بود که یه جورایی همه چی عوض شد!
البته انسان از همون اول هم مستبد و ظالم و زور گو و پست و خودخواه بود!
از آغاز آفرینش!
که قانون جنگل رو ساخت: بکش تا کشته نشی! _بخور تا خورده نشی!_
به نظر شما هم دارم چرت میگم؟! آره؟! اینکه آدما کثیفن و ...
؟!
حتما میگی خودمم آدمم دیگه!
هه! نه دیگه!
من معتقدم کسی که روحش و متفاوت کنه و مثل آدما بیرحمی سرلوحه ی هر نفسش نباشه آدم محسوب نمیشه!
این حصار بدن و اجبار شباهت فیزیکی با آدماست که من رو تو ذهن شما یه آدم مثل بقیه نشون میده!
اما حتما گفتارم تفاوتم رو نشون میده!
نه! نمیخوام بگم بهترم!
حاضرم از اونا کثیف تر و حقیر تر و منفور تر باشم! اما مثل اونا نباشم!
اینه که میذاره نفس بکشم!
خب! یکم مقدمه ام طولانی شد!
حالا اون نکته ها رو بگم:

یکی اون لوگوی کوچک سمت راست بالای صفحه!
به نظرتون منظورم ازش چیه؟! یه تابلو که راه یه قبستون رو نشون میده!
رو تابلو نوشته شده: Cemetery !
و در پایین این کلمه نوشته شده Humanities !!!
قبرستان انسانیت !
منظور من از این کلمه همه ی توضیحات و اراجیف بالاست !
اینکه انسانیت مرده! همین! به سادگی گفتن یه جمله ی به این سادگی: "انسانیت مرد!"

یکی دیگه عنوان بالای پنجره ی بلاگ یا همون عنوان اصلی _blogtitle_ هست!
The Vacancy Of Truth  !!!
فکر میکنید منظورم از این جمله چیه؟!
معنیش خلاء حقیقته ! و منظورم اینه که  حقیقت رو شاید فقط تو خلاء بشه پیدا کرد! تو جایی که هوایی نیست که انسانی باشه تا اون حقیقت رو از بین ببره!
یعنی تو دنیای آدما حقیقتی وجود نداره! چون همه حقیقت رو یه گوشه پرت میکنن و ازش فرار میکنن!
چون نمیتونن تحملش کنن! نمیتونن آینه ی درون رو ببینن که کثیفی ذاتشون رو بهشون نشون میده! حقیقت رو میگه! اینکه خودشون و همه ی همزادا و کسایی که از جنس خودشونن یه مشت آشغالن!

فکر کنم واسه امروز دیگه همین نکته ها و همین بیان عقاید کافیه!
فکر میکنم فقط تعداد کمی تا آخر پست رو خونده باشن!
تا بعد اگر فرصتی بود!
متنفر خواهم ماند!
...

 

 
+ برگی از اراجیف ... در شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ


3 کمک!
چرندیات! ,

 شاید کمک خواستن اصلا درست نباشه!
یعنی در اصل "گفتن" کلمه ی "کمک" بین یه مشت آدم کثیف که چیزی از انسانیت واقعی سرشون نمیشه درست نیست!
اما گاهی فقط همینه که یه کمی آرومم میکنه!
اینکه به آدما نگاه نکنم و فقط به آسمون نگاه کنم و داد بزنم کمک!
خدااااااااا! کمک!
اه ! یادم رفته بود! من که جایی واسه داد زدن ندارم!
آدما همه جا رو نابود کردند!
همه جا رو اشغال کردن!
فقط میتونم تو دلم فریاد بزنم
خدااااااااا
کککمممککک................
...

 

 
+ برگی از اراجیف ... در پنجشنبه 4 مرداد 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ


3 ناگریز سلام !
و غیره ! ,

  سلام
اجباری که تو سلام هست منو مجبور کرده که اسم این پست رو بذارم "ناگریز سلام"!
پس در واقع "اجبارا" سلام!
شاید فقط اوردن نام خداست که برام اجباری نیست و از روی خواسته ی قلبی از اون استفاده میکنم!
پس با نام خدا شروع میکنم...
این وبلاگ رو که زدم تصمیمم این بود که یکم متفاوت تر (و البته نه عامیانه و متنوع!) بنویسم
یکم دلم هوای نوشتنای قدیمو کرده بود...
فلسفه ها و دیوونگیها و چرندیات و جملات و گله های گذشته!
البته به سبکی که کمی متفاوت تر از قبله.
مثلا از نظر قالب خیلی غافلگیر کننده تره. چون من اصلا تو این طرحا طراحی نمیکردم و البته این هم خودش منظوری توش هست که میخوام اون منظور رو شما بفهمین و به من بگین.
چون میخوام بدونم خواننده های بلاگم در مورد افکارم چی فکر میکنن و البته در مورد "افکارم" نه خودم! چون میدونم به من چه احساسی دارن _ تنفر _ !
بگذریم!
در کل میخوام شما چندتا از منظورای من و حرفای دلم رو توی این طراحی بلاگ و در گوشه گوشه ی صفحه آرایی این بلاگ کذایی پیدا کنید! این هم به شما کمک میکنه که قدرت تفسیرتون رو بالاتر ببرید و هم اینکه من به نتیجه تفکری که داشتم میرسم...
حالا واسه اونایی که اولین باره من و بلاگم رو میشناسن مینویسم
معرفی لازم نیست! فقط میگم که اسم مستعارم "سه نقطه" هست!
و اینکه مینویسم. یه مشت اراجیف و مزخرفات که به دل هیچکس (حتی خودم) نمیشینه و یکی از چیزایی که باعث میشه مردم بیش از پیش از من متنفر بشن گفتن حقیقته!
حقیقت تلخی که از بیان و حتی شنیدنش فراری و هراسانن
نوشته های من فقط میتونه 4 حالت رو به آدما القا کنه:

1. بعد از خوندن چند خط از نوشته هام سریع close رو میزنن تا از شر من و نوشته هامو بلاگ مزخرفم راحت شن بعدشم میگن : دیوونه س !
2. کامل میخوننش و مثل گروه قبلی میگن دیوونه س!
3. کامل میخوننش و حتی حقایق رو قبول میکنن اما ساکت میشینن و سعی میکنن حقیقت تلخ رو فراموش کنن.
4. کاملا مثل گروه قبلی با این فرق که عکس العملشون اینه که آشکارا ازش فرار کنن. یعنی با چرند گفتن به من خودشون رو پشت این زره نازک و بی مقاومت قایم شن و خودشون رو با ذلت نجات بدن !!!

شاید زیادی حرف زدم. فقط در آخر میگم که هر چی مینویسم از این نیست که به قول شماها خوشی زده باشه زیر دلم! نه. اینا همش حرفای یه دل زخم دیده از این بشر و از این روزگار و این جامعه ست!
فقط حقیقت !
و شاید تنها چیزی که منو آروم میکنه وجود کسیه که از ته دل دوسش دارم و دیوونه شم!
و با وجود اون این همه مشکل و سختی و رنج رو احساس نمیکنم!
چون اون همه ی اینا رو از یادم میبره!
واقعا فرشته ایست در میان این جمعیت گنگ و پوچ!
واقعا دوسش دارم!
هیچوقت یادم نمیره اون بود که منو نجات داد !
تا پست بعدی اگر فرصتی باشد!
یا حق!
...

 

 
+ برگی از اراجیف ... در جمعه 29 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ


 
3برگ های خاک خورده
+
[topictitle]
+ [topictitle]+ [topictitle]+ [topictitle]+ [topictitle]

  برگ ها:

سر برگ !



موسیقی زندگی!


 

در پی سکوت مطلق




هفت وادی



انبار اوراق


نشان آشنا


رهگذران اندک

امروز :
رهگذران امروز :
رهگذران ديروز :
کل اراجیف :
بقایای رهگذران :
كل گذرها :
ثبت طومار : - ثانیه

< Copyright © All Rights Reserved For T.h.r.e.e.d.o.t.Z . Designed By T.h.r.e.e.d.o.t.Z . >