هی!
آره ! دوباره دارم مینویسم!
مزخرفات همیشگیمو!
اراجیف منفوری رو كه همتون حالتون ازشون بهم میخوره!
همونطور كه من حالم از آدما و دنیاشون بهم میخوره!
یه دردایی رو نمیشه گفت
یه دردایی رو نمیشه فهمید
نمیگم فقط منم كه غم دارم و تو این كره ی آشغال خاكی هیچ آشغال دیگه ای نیست كه غم داشته باشه!
همیشه سعی كردم حداقل با گفتن غمام دیگرانو امیدوار كنم كه مشكلات خاصی ندارن!!!
اما هیچوقت غمای تو دلمو نگفتم!
همش غمای ظاهری بوده!
هنوزم نمیگم
اما حالا حرفایی كه میزنم واسه اینه كه یكم خالی شم
اینجوری خالی نمیشم
اما وقتی به جایی واسه داد زدن دسترسی ندارم تنها راه همینه!
هرچند دیگه قلمم فلج و از كار افتاده س!
حتی حرفای غمگینمم بی حس و خشكن!
یه سبك منفور برای نوشتن!
یه مخلوق منفور!
یه سری حرف منفور!
و یه روحیه ی آشغال و منفور!
و همه ی اینا چیزاییه كه به من مربوطه!
Sometimes i envy the dead
So take me FAR AWAAAYYY...
به یه جای دور واسه داد زدن نیاز دارم!
به یه جایی دور تر از خیلی دور!
میخوام برم یه جایی كه صدای فریادم به هیچ آدم كثافتی نرسه!
به هیچكدوم از این مخلوقاتی كه فكر میكنن اشرف مخلوقاتن!
میدونم اگه بخوام از ته دل داد بزنم انقدر دلم پر هست كه تا حد پاره شدن حنجره م داد بزنم!
حاضرم گلوم پاره شه و تا ابد حرف نزنم!
شاید این خودش راهی واسه اعتراض باشه!
اعتراضی بی نتیجه!
تو این زمین نفرین شده ی شلوغ پر سر و صدا حتی صدای قلبمم نمیشنوم!
نمیدونم...
شاید مردم!
هه!
این دفعه ی هزارمه كه فكر میكنم مردم و وقتی چشامو باز میكنم میبینم هنوز جسم فیزكی كثیفم رو این زمین لعنتی كشیده میشه!
شایدم دفعه ی یك میلیارد و یك میلیون و یك هزارم...
واقعا نمیدونم!
شاید بشه تو این كلمات نفرتو خلاصه كرد!
اما فقط در حد خلاصه!
چون نفرت من به حدیه كه تو دنیای كوچیك آدما جا نمیشه!
هر وقت سعی میكنم فقط چند خط كوتاه بنویسم میبینم نمیشه
انقدر حرف هست كه اگه تا ابدم بنویسم شاید یه دوره جهان دیگه نیاز باشه تا درصد زیادی از حرفام تموم شه!!!
هر کی میخواد زندگینامه ی منو بدونه میتونه آهنگ Regret از Anathema رو گوش کنه! فقط خواهشا خط به خط و کلمه به کلمه! چون کاملا شرح حالم و شرح زندگیمه!
میدونم هیچكدوم از حرفام هیچ ربطی به هم نداره!
میدونم!
بازم یه حرف بی ربط:
نمیدونم تا كی باید به آتیش گناه دیگران بسوزم!
گناهایی كه من مقصرشون نیستم!
گناهایی نابخشودنی!
و شاید پرونده ای سیاه!
چیزایی كه تو دفتر آشغال و كثیف سرنوشتم نوشته شده در صورتی كه من هیچوقت ازشون هیچ خبری نداشتم!
میدونم همیشه واسه همه عدالت همیشه وقتی بی عدالتیه كه واسه خود طرف مضر باشه!
اما كسایی كه خیلی وقته منو میشناسن میدونن كه من حتی وقتی به ضررم هم نبود با بی عدالتی دشمن بودم!
اما نمیدونم چرا اینجوری شد
همه چی
همه چیز زندگیم!
اصلا چرا نباید یه چیز دیگه واسه من لعنتی مقدر میشد؟!
باید با سرنوشت كنار بیام!
كاری كه تو همه ی این سالا كردم!
از وقتی ناخواسته به این دنیای كثیف راه پیدا كردم تا به حالا كه دیگه واسه خودم یه آشغال به تمام معنا شدم!
یه دیوونه ی كامل!
یه زنجیری!
باید باهاش كنار بیام اما نمیدونم چرا!
به گناه چی و به خواست كی!
شاید به گناه همرنگ جماعت نبودن!
شاید به گناه مجرم نبودن!
شاید به گناه اینكه نخواستم تو لجنی كه همه توش دست و پا میزنن دست و پا بزنم و اینو نادیده بگیرم!
شاید واسه اینكه خواستم كور نباشم و ببینم!
آره!
گناه من آشغال اینه!
اگه جزای كارم اینه ادامه میدم!
جون كندنو ادامه میدم!
مرده ی متحرك بودنو ادامه میدم!
و تا ابد گناهكارم...
...